لیثیوم شاید یکی از زیباترین آهنگ هایی که تا به حال گوش کردم. لاینی که در شعر مدام تکرر میشه اینه" میخوام همواره عاشق غصه هام بمونم". دیشب به این فکر میکردم که دیگه نه. هرچیزی حدی داره و من دیگه نمیخوام بیشتر از این غصه بخورم و رنج بکشم. یه وقتایی لازمه سپر و شمشیر برداری، زره بپوشی و بتازی به غصه هات. دهنت را باز کنی و از غصه هات حرف بزنی، با کسی غم هات رو در میان بگذاری و بعد بزرگی و کوچکی شان را تخمین بزنی. با قاطعیت میگم که قلب آدمیزاد واقعا تا یه جایی می تواند عاشق درد و غم ها بماند. اما از یه جایی به بعد دیگر واقعا از کار می افتدو علاوه بر خودش مغز و اعصاب را هم درگیر میکند. درست است که با جایگاهی که الان دارم نه سنگ مفت است و نه گنجشگ. ولی برداشتن سپر و شمشیر واقعا الزامی است. باید حرف بزنم. باید به این غم بی شکل عظیمی که ایطور تمام روح و روانم را آزار می دهد شکل حروف و جملات را بدهم. هدف دویدن است و مسیر نه رسیدن و تمام. و خدا آن جای دورتر نایستاده است، که همینجاست. جایی میان خاکستر غم های قلب خودم.
برچسب: i don't want to,i don't want to work,i don't want to know,i don't want to live,i don't want to go,i don't want to lose your love,i don't want to wait,i don't want to work song,i don't want to set the world on fire,i don't want kids,
نویسنده: ساناز عباسیان